محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )
96
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )
قبض و بسط است دائمى است خواه نفس گيرند خواه نه ، نهايت آن كه در نفس گرفتن دم به دم هواى مجدد مىدرآيد و ترويح به روح روى مىنمايد و بر تقدير حبس تا كه هواى محصور در ريه از كثرت اختلاط ابخره قلبيه گرم نشده است و فروتر از مزاج قلب است ترويح آن كفايت مىكند و چون گرم شد اضطرار به هواى خارجى روى مىدهد . و اگر چه دخول هوا در منافذ شرائين از مسام جلد نيز دايمى است بنا بر قبض و بسط آنها ، ليكن اتمام فعل آنها در اين امر ايضا به تنفس مربوط است مگر آن كه از كثرت اعتبار به حصر نفس جذب نسيم از منافذ شرائين عادت شود ، چنانچه در بعض اهل رياضت مشهود مىشود كه تا روزها محصور النفس مىباشند . و پوشيده نماند كه هوا مبدرق روح است مانند آب غذا و همچنان كه آبِ صرف غذا نمىشود هواىِ صرف نيز روح نمىگردد . و قومى كه اين گمان كردهاند باطل است ، زيرا كه ثابت شده كه بسيط غذاى مركب نمىشود لعدم المناسبة بينهما چه در غاذى و مغتذى مناسبت شرط است . اما آب چون با رطوبات مركب مىشود غذا مىگردد و كذلك هوا به ابخرهء اخلاط آميخته روح مىشود . أما القلب فإنه جسم مخروطى كهيئة الصنوبر اما دل جسمى است مخروطى شكل مانند صورت صنوبر يعنى يك طرف او آگنده و طرف دوم باريك است . قاعدته في وسط الصدر قاعدهء او در ميان سينه است و رأسه مائل إلى جانب اليسار و سر او مائل به جانب چپ است . و پوشيده نماند كه سر دل فروسو است و محاذى پستان چپ رسيده است و قاعدهء وى بالا سو است بدين شكل نفع در امالهء دل به طرف چپ تباعد است و از جگر بهر تعادل هر دو طرف بدن در حرارت ، لأن كليهما حاران . و چون وى شريفترين اعضا بود در سينه كه صندوق بدن است مودع گشته تا محفوظتر بود و هو أحمر قاني و وى سرخ رنگ مائل سياهى است مركب من اللحم و الليف و الغضروف و الغشاء الصلب و مركب است از گوشت و ليف و غضروف و غشاى سخت . و بدان كه گوشت او سخت مخلوق شده تا قبول آفت را قابل نباشد به سرعت و ايضا به واسطهء اجتماع حرارت تلطيف خون به وجه احسن و اكمل نمايد تا روح از آن متولد شود . و ليف او سه گونه است : طويل بهر جذب . و عريض بهر دفع . و مؤرب بهر امساك ، تا هر قسم از حركت به وقوع آيد . و غضروف چون صلبترين اعضا است بعد عظم بودن وى در عضو باعث استحكام عضو است و فوائد ديگر نيز دارد . و غشاى وى بهر آن صلب مجعول شده تا وقايه باشد آن را از اصابت آفات و لهذا غشاى مذكور بر جرم دل افتاده و به هم پيوسته نيست بلكه برداشته و جدا است مگر نزديك اصل او كه قاعده است پيوستگى دارد . و نفع ديگر در تبراى غشاى سهولت انبساط وى است . و بدانند كه ارتباط اربطه و نبات شرائين همه از جانب قاعده واقع است و ايضا در اينجا عضوى است عظمى بنياد مانند كه اندكى به غضروف مىماند و فى الحقيقة غضروف نيست و نفع او نيز استقامت استخراج شرائين است . و ايضا به همين طرف آنجا كه مدخل مادهء نسيم است دو پارهء گوشت عصبى برآمده است بر شكل دو گوش كه آن را اذُني القلب خوانند ، دخول نسيم و خروج بخار را معدّاند . هرگاه دل منقبض شود اين هر دو فراهم آيند تا نسيم هوا كه گرفته باشند به دل اندر شود و چون منبسط گردد هر دو پهن باز شوند تا كسب هواى ديگر نمايند . و هو منبع الحرارة الغريزية و دل جايگاه پيدا شدن حرارت غريزى است و معدن روح است